انتخاباتی به بزرگی یک امید

مریم نیایش – وقتی قرارشد برای گرفتن گزارش از انتخابات به مراکز از پیش تعیین شده رای گیری بروم.

اصلاً انتظار نداشتم دست پر به دفتر نشریه باز گردم.

راستش بعنوان یک شهروند هیچ اتفاق راضی کننده ای در سالهای اخیر در کشور رخ نداده بود که مردم را برای انتخابات بعدی ترغیب ومشتاق کند،بخصوص که در این چهار سال گذشته باگرانی های لجام گسیخته،بیکاری جوانان  ،بالا رفتن انفجاری قیمت  مسکن وخودرو و صدها  دلیل ناامید کننده دیگر که به راحتی می توانستند قشر عظیمی از جامعه را در لاک افسردگی وسرخوردگی فرو ببرد به وقوع پیوست.

غرق دراین افکار بودم که به مسجد فاطمیه گلستان واقع در محل سکونتم رسیدم.

ساعت نزدیک ده صبح است و هواکم کم دارد گرم وتاحدودی غیر قابل تحمل می شود

کولر های گازی که در مسجد روشن هستند محوطه حیاط را دو چندان گرمتر کرده اند .

از میان ازدحام مردمی که غالبا بصورت خانوادگی برای دادن رای به نامزدهای برگزیده خودشان آمده بودند گذشتم واز ماموری که جلوی درب ورودی ایستاده بود اجازه گرفتم وداخل مسجد شدم .

به محض ورود چشمم به دستگاه هایی افتاد که احتمالا قرار بود پرسه ی انتخابات را بصورت الکترونیکی برگزار کنند،اما مثل یک وسیله مدرن تزیینی  در گوشه ای از مسجد بدون استفاده مانده بودند.

مامور نیرو انتظامی در وسط مسجد ایستاده بود و بادقت همه و بخصوص مرا زیر نظر داشت .

کارتم را نشان دادم و براش توضیح دادم که کارتم تاییدشده از طرف فرماندارسیت .

در واقع تمام تلاشم را کردم که از زیر نگاه پرسشگرش رهایی یابم.

ترجیح دادم ضمن گرفتن گزارش و مصاحبه با مردم ، خودم نیز از قافله ی رای دادن عقب نمانم.

بلافاصله در صف ایستادم و شناسنامه ام را تحویل دادم.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای خانمی در آخر صف بلند شد.

زن میانسال که چند شناسنامه در دستش بود با اصرار و التماس از مسئول پشت باجه می خواست که شناسنامه ها را تحویل بگیرد اما خانم مسئول هر بار به زن مسن توضیح می داد که این کار از نظر قانون تقلب محسوب می شود.

اما زن با خواهش و تمنا می خواست بجای خواهر و مادر پیرش که بخاطر کرونا در خانه قرنطینه شده اند رای بدهد.

درآخر زن مسن تسلیم شد و تنها شناسنامه خودش را تحویل داد ولی همچنان به غر زدن زیر لب ادامه داد.

شناسنامه ام را میگیرم و به سمت دیگرمسجد میروم.

روبروی  لیستی که اسامی نامزدهای ریاست جمهوری با خط درشت همراه با کد انتخابتیشان بردیوار مسجد آویزان شده بود دختر وپسر جوانی ایستاده ودرحالی که سخت مشغول تبادل نظر بودند به آنها نزدیک شدم،خودم را معرفی کردم و نظر شان را در مورد انتخابات این دوره جویا شدم.

دختر جوان ابتدا اشاره ای به لیست کرد و گفت:اولا کاندیدای مورد  نظر من رد صلاحیت شده ولی من به برادرم میگویم از بین نامزدها به ……رای دهیم … شاید فردا مشکل خوزستان که با اینهمه ثروت وسرمایه یکی از بالا ترین نرخ های بیکاری در کشور را دارد حل کند ،اما برادرم معتقده ،که باید به آقای………رای بدهیم چون علت همه مشکلات را برخواسته از  بی عدالتی که ماحصل آن فاصله طبقاتی است میداند.

در همین حین پسرجوان برگه را از دست خواهرش می قاپد ومصمم می گوید،به من اعتماد دادی؟؟پس اجاره بده انتخاب درستی داشته باشیم .

پسر جوان خودکارش را برروی برگه رای گیری می لغزاند وبا اطمینان می گوید.

یک رای اشتباه یعنی تلف شدن چهار سال زندگی من……تو و بقیه جوانها نگاهی به دختر می اندازم .لبخندی از رضایت رو لبهایش نشسته نگران بودم برادر خواسته باشه نظرش را بر خواهرش تحمیل کند به همین دلیل از پسر پرسیدم.

الان مطمئنی که رفتارت دیکتاتور مآب نیست؟

پسرجوان نگاهی به خواهرش انداخت وگفت دمکراسی یعنی انتخاب درست وشما اگر از این انتخابات ناراضی باشید ،اسم هر کدام راکه دوست دارید را بنویسید.

دختر با اطمینان برگه رای را از برادرش گرفت واسم کاندیدای مورد تایید برادرش را روی آن نوشت و با مهربانی نگاهی به برادرش انداخت و گفت: اگر به برادرم اعتماد نکنم دیگه به چه کسی میتوانم اعتماد کنم.

از خواهر و برادر خداحافظی میکنم وازمسجدخارج میشوم .حیاط مسجد همچنان شلوغ است و البته کودکانی که فرصت را غنیمت شمرده و در بین جمعیت به بازی و شیطنت مشغول شده بودند .هنوز از در حیاط خارج نشدم که زن جوانی به همراه مردی نشسته در ویلچر وارد حیاط مسجد شدند، از ظاهر مرد با وجود اینکه اثرات طی کردن پروسه شیمی درمانی کاملا مشهود بود میتوانستم حدس بزنم که نباید بیش از چهل بهار از عمرش گذشته باشد.چمشهای به گود نشسته و چهره رنجور و کبودش گواه از بیماری و درد عمیقی را  میداد.

سرباز نیروی انتظامی که جلوی در ورودی ایستاده بود به محض مشاهده به کمک آنها شتافت و با هل دادن ویلچر به داخل مسجد آن ها را سمت باجه های اخذ رای هدایت کرد. خیلی کنجکاو شدم که ببینم به چه علت وانگیزه ای مرد جوان با وجود وضعیت جسمانیش اصرار بر شرکت در انتخابات را دارد.

خانم جوان همسرش را در گوشه خلوتی که چند قدمی از بقیه دورتر بود مستقر کرد و خودش شناسنامه ها را به قسمت هایی مربوطه تحویل داد و در آخر صف ایستاد .

مردد بودم که با مرد جوان گفت و گو کنم یا نه. بنا به مصلحت ترجیح دادم اول از همسرش کسب تکلیف کنم.

زن با کنجکاوی نگاهی به کارتم انداخت و گفت، اگر میخواهید با همسرم صحبت کنید مشکلی نیست، ولی لطفا طولانی نشود.

ازش تشکر کردم و به سمت همسرش رفتم ، مرد جوان با دست به صندلی نزدیکش اشاره کرد و گفت بفرمایید خانم و سپس با خوشرویی گفت:سوژه خوبی هستم نه ؟

و خودش زد زیر خنده حتی صدای خنده اش آمیخته با رنج و درد بود.تاییدش کردم و گفتم سوژه شدن همیشه هم بد نیست، یکی سوژه خنده میشه یکی سوژه تمسخر و یکی سوژه برای نشان دادن تعهد و میهن دوستیش.

مرد سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت :بله خانم …..تعهد و عمل ؟قول و وعده ها تنها دلیلی هست که الان من با این حال و روزم آمدم رای بدهم و به دنبال این حرفش کیف پولش را درآورد و عکس دو پسر بچه ی چهارده و پانزده ساله را جلوی صورتم گرفت و گفت : اینها پسرای من هستند….. هنوز برای رای دادن خیلی جوانند.ولی امروز من و همسرم آمده ایم به کاندیداتوری رای بدهیم که وعده فردای روشنی را برای فرزندانمان و همه فرزندان وطن را داده است.

مرد لحظه ای سکوت کرد و پس از مکثی طولانی گفت ، امیدوارم بعد از رفتنم فرزندانم کمتر از دوران نوجوانی و جوانی من دغدغه داشته باشند.

با نا امیدی گفتم.

نفرمایید آقا ، شما که خیلی جوان هستید انشالله سالها سایه تان بالای سر فرزندانتان باشد.

مرد جوان آه عمیقی کشید و در حالی که بین گفتن نگفتن مردد مانده بود ، لحظه ای سکوت کرد، سپس گفت، نه متاسفانه …… من سرطان خون دارم و نهایتاً تا چند ماه دیگر می توانم با خانواده ام باشم.

بعد شانه هایش را بالا انداخت و گفت البته مرگ حقه ، حالا چه فرقی می کند امروز یا فردا یا ده سال دیگر.

کاملاً مشخص بود که دارد به خودش تسلی می دهد.

اینکه در گفت و گو با کسی باشم که تنها چند صباحی بیشتر از عمرش باقی نمانده است ویک روز از همین چند صباح را برای رای دادن در هوای گرم با ویلچر بیرون بیاید کمی فراتر ازتصور من بود.

با کنجکاوی پرسیدم ، حالا چه نیازی بود شما با این وضعیت و هوای گرم برای رای دادن بیرون بیاید ، همیقدر که همسرتان شرکت کند کافی نبود ؟ مرد خودش را به آرامی از روی ویلچر بالا کشید و با دستانش بر ویلچر تکیه داد و گفت :

تا زمانی که نفس می کشم و می توانم روی پای خود بایستم دست از زندگی کردن بر نمی دادم…. گرچه به زودی میمیرم اما این دلیلی نمی شود که نسبت به آینده کشورم بی تفاوت باشم.

مرد جوان نگاه مهربانی به همسرش که در بین خانم های وسط صف ایستاده بود انداخت و گفت : سال گذشته به امید آینده ای بهتر برای همسر و فرزندانم مقدار زیادی از پس اندازم را در بورس سرمایه گذاری کردم اما تنها در همین فاصله بیش از نیمی از سرمایه ام نابود شد ، …. میدانی چرا؟؟ چون انتخابم برای سرمایه گذاری اشتباه بود چون اشتباهاً به کسانی که باید اعتماد نمی کردم ، اعتماد کردم.حالا شما این انتخاب اشتباه را به انتخابات  بزرگتر و حیاتی تر تعمیم بدهید.ببینید نتیجه اش چه می شود.

مرد که مشخص بود دیگر توان ایستادن بیش از این ندارد خودش را در ویلچر رها کرد ، سپس ادامه داد.

راستش تا همین دو روز پیش هم تصمیم نداشتم که در انتخابات شرکت کنم، در واقع یه جورایی سر خورده و نا امید بودم.

اما روز گذشته وقتی با درد از خواب بیدار شدم برای فراموش کردن درد استخوان تلویزیون را روشن کردم، خانمم با عجله خودش را بهم رساند و گفت رهبر دارد سخنرانی می کند.

مرد لحظه ای سکوت کرد و سپس شروع به تکرار صحبتهای رهبری کرد.

مردم از گرانی و بیکاری به تنگ آمده اند مرد گلایه دارند و البته گلایه مردم به حق است.

از اینکه توقعات بجایشان برآورده نشده است ، دست و دلشان به انتخابات نمی رود. به همین دلیل دلسرده شده اند ، ولی نباید با صندوقهای رای قهر کنند، باید از مملکتشان حمایت کنند…..

مرد نفسش به شمارش افتاد. و به سرفه افتاد.

کمی از آب بطری که همراهش بود نوشید و پس از  لحظه ای نفسی تازه کرد گفت، ببینید خانم ، اکثرمردم تنها به این امید پا در عرصه انتخابات گذاشته اند که این بار هم دشمنان را ناامید کنند اما خود همین مردم هم پر از درد و رنج و ناامیدی هستند.

در همین موقع همسر مرد به ما نزدیک شد و با خوشرویی گفت : ببخشید خانم ولی ما بریم برای ثبت امضاء

از هر دو آنها تشکر کردم ولی هنوز چند قدمی از هم دور نشده ام  که مرد بطرفم برگشت و گفت :

خانم لطفاً از طرف من برای رئیس جمهور آینده بنویسید که احتمالا من و حتی خیلی ها مثل من عملکرد و نتیجه آرای امروز خودمان را نبینیم.ولی بخاطر خدا امانت دار خوبی باشد و به اعتماد ما بعد از رفتنمان خیانت نکنید.

مرد این را گفت و در میان ازدحام جمعیت ناپدید شد.

دفترچه ام را بستم و از مسجد خارج شدم.

با خود می اندیشم، به راستی چهار سال دیگر، فرزندان این مرد که احتمالاً دیگر آن زمان در این جهان هستی نباشد در هنگام انتخابات چقدر برای شرکت در انتخابات انگیزه خواهند داشت.