شبی پر از دلهره را از سر گذراندم 

شبی پر از دلهره را از سر گذراندم 

5 مرداد 1397 19:34

*لیلا پورمحمدی - نویسنده

 وقتی آب به صورتم می‌زنم تا تاثیرکابوس شبانه را ازچشمها وخستگی ذهن بشویم احساس می‌کنم خنکی آب آن‌قدر نیست که آرامش را به من‌ برگرداند.

سینی صبحانه را کف اتاق می‌گذارم ودرحالی‌که دست می‌برم تا اولین لقمه نان و پنیر را بگیرم گوشی موبایل را روشن می‌کنم باید موضوعی را که در ذهنم مثل پنکه‌ای پرصدا باپیچی لق می‌چرخد ساکت کنم. هیچ پیام قابل توجهی درصفحه‌ گوشی پیدا نمی کنم.

نمی‌خواهم روزم را با تلاطم روحی آغاز کنم لقمه‌ نان و پنیر را پرلذت احساس می‌کنم و حتی دلم می‌خواهد به هرلقمه‌ای تعبیرشاعرانه‌ای بدهم تا به عمق وجودم لذت آن اثر کند، اما وارونه‌ این لذت ناب در سالن مدرسه برایم رخ می‌دهد در جمع نگران دوستان همکار و سکویی که از روبه‌رو گویی تقدیرت را مچاله کرده به‌سویت پرتاب می‌کنند.

تکلیف کمابیش مشخص است و حتی نگاه آرام اما پر از صبر زهرا که صندلی سمت چپ من نشسته است در مشتش نه عرق سردی گنجیده است و نه درنگاهش انتظار لحظه و تقدیری باشکوه موج می‌زند.

بی آنکه سگرمه‌هایش را درهم بکشد همسو با شرایط تحمیل شده ترجیح می‌دهد داوطلبانه دو مدرسه‌ای را برای تدریس امسالش انتخاب کندکه همه رندانه از پذیرش آن طفره می‌روند...

اما ضجه‌ ممتد چشمانش می‌تواند به خوبی آشکار کند که فقط یک جای کار ایراد ندارد! اما حل مشکلش شاید دریک فضای نجومی شدنی باشد نه در مقررات سازمان‌دهی...

یکسال تحصیلی را بازهرا-م تجربه کرده بودم درشرح خاطره روزهای آمدنش به مدرسه بوی نان بربری تازه‌ای ازسرصبح به یادم می‌آیدکه با آوردن آن گویی می‌خواهد فرسخها مسافت را و خستگی و یاس ناشی از آن را یک جور کوتاه کند و صمیمیت‌اش را پیشکش همکارانش. هنوز سالن مملو از همهمه و چانه زنی چند معلم با گردانندگان جلسه سازماندهی است. خانم زهرا.م هرگز خودش را اسباب دل‌مشغولی و احیانا خستگی چانه‌زنی متصدیان جلسه نمی‌کند و ابلاغنامه کذایی رضایت ازانتخابش را امضا می‌کند و بی سر و صدا سالن را ترک می‌کند.

بانگاهی مدور اطراف را می‌پایم تنها روبه‌رو بالای آن سکو تکرارتابلوی اعلام گزینه‌ها مانندتصویری پرازخطوط درهم چشمم را آزار می‌دهد در نیمه باز سالن این‌بار بارفتن زهرا-م کامل بسته می‌شود.

نوبت من می‌شود انتخابی وجود ندارد فقط امضای من لازمه تأیید ابلاغیه !

هیچ چیز معادل خوشبختی نیست جز همانندی در روزمرگی‌های لذت بخش.

و نبودن همین همانندی است که نمی‌گذارد افراد بالای سکو و پایین سکو مفهوم اضطراب را یک جور بفهمند و از دل هم باخبر شوند.

پیشکش می‌کنم به همکار خوبم زهرا-م ازگروه علوم اجتماعی و پیشکش می‌کنم به آنهایی که بالای سکوی سازمان‌دهی طبق قانون! نهایت برابری را در سازمان‌دهی لحاظ می‌کنند. 97/4/18

shareاشتراک گذاری

نظرات شما