بحران خرافه پرستی در جامعه ایرانی/ چرا جامعه به شانس بیشتر از عقلانیت اعتقاد دارد؟

بحران خرافه پرستی در جامعه ایرانی/ چرا جامعه به شانس بیشتر از عقلانیت اعتقاد دارد؟

5 خرداد 1397 18:1

در مسائل بسیاری از جمله پوشش، رانندگی، ازدواج، درمان و ... به جای آن که عنصر درونی، یعنی   تعهد و فتوت ضامن   هنجارهای اجتماعی باشد؛ عنصر بیرونی شدیدی که بر ترس از قانون و اطاعت پذیری تکیه دارد، مردم را ذیل چتر قانون به هنجار کرده است.  در این شرایط، دیگر عقلانیت، وجدان و باور درونی مردم نیست و آن چیزی که به شدت به امری درونی تبدیل می شود، احساس، تصادف، ترس و نگرانی است.

 
محمد زینالی اناری- اگر مردم را متهم کنیم  به این که اهل خرافه و گمان هستند، در واقع مسئله را به صورت مسئله تقلیل داده ایم؛ درست است که مردم گاهی روی به ساده لوحی و جادوباوری می آورند؛ اما این یک مسئله مهم است که در عصر حل مسئله و اثبات قضایا و عصر کامپیوتر و محاسبات، مردم  چطور می توانند برای حل مشکلات خانوادگی و اختلافات شخصی خود، نه صرفا از رمّال، که گاه از تخیلات ساده و ابتدایی، شانس و تصادف استفاده کنند؟ مگر چنین چیزی معقول است؟  
چه چیزهایی مردم را به سمت باور وهم و گمان و کردارهای غیرحسابگرانه ترغیب می کند؟ یقینا، همه­  اینها، در جامعه­  پیرامون افراد رخ می­دهد که آن­ها را به سمت چنین تجربه­هایی سوق داده است. یک احتمال هم این است که مردم به طور ابتدایی، دارای نقص در قوه­  فکر هستند و همین استفاده نکردن از قوه تفکر موجب می­شود زندگی  آن­ها هنوز مانند اعصار پیشین بر رمل و خرافه متکی باشد. اما صورت­های جدید باور به بخت و اقبال،  وهم و تجربه­های غیرمحاسباتی نشان می­دهد که اتفاق جدیدی افتاده و این تجربه­  کنش­های احساساتی و غیر عقلانی دیگر گناه ذاتی مردم نیست. مردم  در برخی از موارد، همچون انتخاب رشته، پس انداز، سوادآموزی و خیل کثیری از تجربه­های تحصیل در مهندسی و علوم پایه،  نشان داده اند که اقدام خود را در مشارکت درتصدیق امور عقلانی به خوبی انجام می­دهند.
اما اتفاقاتی می­افتد و در تجربه­های جمعی، مسیرهایی در پیش روی مردم قرار می­گیرد که به صورت تجربی آنها را در عقلانیت  هم دچار سرخوردگی کرده و به سمت تفکراتی مشابه باورهای متکی بر وهم و گمان سوق می­دهد. بر فرض مثال، وقتی که از خدمات درمانی  آسیب می­بینند،  رو می­کنند به تجربه­های پیشین و "دل" را به جای عقل انتخاب می­کنند. چرا که می­بینند در جامعه، اقتصاد جای خود را به شور و شر رقابت  نابرابر داده است. می بینند که بانک­ها و مراکز مالی به جای این که مکانی برای امنیت مالی آن­ها باشد، محاسبات و خدمات شان را یک شبه   با یک بخشنامه عوض می­کنند و قرار داد خود با مشتری را کلا نادیده می گیرند.   
این تصادف ها و بخشنامه های یک شبه  در جامعه ما حتی آرای سیاست را هم تعیین می کنند. به جای این که سیاست بر انتخاب اکثریت مردم صحه گذارد، دستی نامرئی را در جبین خود دارد و انتخاب­های بدیلی را پیش­روی آن­ها می نهد. این هم حقیقتی است که می­تواند ایمان مردم به صادق بودن خردورزی و تعقل را سست کند.
 در جای دیگری، نظام دانشگاهی به تجربه­های غیر ریاضی علم و دانش فرصت می­دهد و پایان­نامه­ها بدون تجربه­های عمیق علمی، با تردستی پول آماده می شوند؛ یا اینکه به دست­آوردن و ارتقای شغل، به جای اتکا بر شایستگی و توانایی،  به امتیازات وراثتی و سفارش­های گروهی وابسته می شود؛ از طرف دیگر، نظام جهانی نیز به جای تعامل و تبادل، آنها را هر روز با رنگ و لعاب جدیدی از فرهنگ فرحبخش و صنعت اعجاب انگیز مواجه می­کند.   
جنبه­های دیگری از بخت­نگری هم وجود دارد که از این وضعیت ناپایدار و عادت یافته به تصادف و اقبال سود می­برند. کالاهای رنگارنگ، سعی می­کند مردم را به جای   داد و ستد حسابگرانه، با تبلیغات به مشتری­های پر و پا قرص تبدیل کند. بانک­ها و مراجع آموزشی و حتی اخیراً برنامه­های رسانه­ای و فرهنگی به جای شکل دادن  تعامل­های نهادی، از جوایز جادویی متکی بر شانس و اقبال در جذب مشارکت مشتری­ها و مخاطبان سود می­جویند. خدمات درمانی، در برابرسازی عامه مردم در استفاده از خدمات پزشکی عاجز بوده و در درمان بیماری­ها به جای تضمین دقت عمل، اغلب مسئولیت سودمندی جراحی­ها را نپذیرفته و از مشتریان رضایت نامه­  مرگ و زندگی می­گیرند.
علاوه براینها، به جهت ساخت و ساز غیراجتماعی نظام شهری، همبستگی­های انسانی به دلیل بی سامان بودن نظام محله­ای و ناپایداری همسایگی، روزبه­روز کم­تر شده و انسان­ها به شدتی با هم غریبه می­شوند و معلوم نیست روز بعد از همدیگر چه عیب و اشکالی کشف کنند؛ زیرا هنوز هنجارهای اجتماعی نتوانسته است صداقت و آشکارگی را در وجدان درونی مردم برقرار سازد. البته وجدان، بیش از آن که در ایران یک استحصال فردی باشد، همواره مولود یک اجبار  بیرونی بوده است. در مسائل بسیاری از جمله پوشش، رانندگی، چک و ازدواج، به جای آن که عنصر درونی، یعنی ایمان، تعهد و فتوت ضامن عملی هنجارهای اجتماعی تلقی کردد، عنصر بیرونی شدیدی که بر ترس از قانون و اطاعت پذیری تکیه دارد، مردم را ذیل چتر قانون به هنجار کرده است. تا جایی که دیگر هیچ کس نمی­تواند حتی بر عقلانیت وجدان خود و قانون­مندی شخصی­اش متکی باشد.
 در این شرایط، دیگر عقلانیت، وجدان و باور درونی مردم نیست و آن چیزی که به شدت به امری درونی تبدیل می شود، احساس، تصادف، ترس و نگرانی است. آدمیزاد می­ترسد که خدای نکرده، ناگهان پولش ناپدید شود؛ مرگ مانند یک بوته­  جادویی در سر راهش سبز شود؛ خانه­اش به خاطر افت و خیز قیمت­ها و برگشت خوردن چک هایش مصادره شود؛ در عوض امکان هم دارد ناگهان کلید آپارتمانی به دست بیاورد! چیزی که توسط زحمت و رقابت علمی باید به دست آورد، ناگهان با تعهد دیرینه­  یک دوست یا پدری قهرمان به چنگ آید! آیا این ها مصادیق تقویت بخت­گروی و اتکا بر اقبال نیست؟ آیا این ها موجب تصادفی شدن زندگی و بی­معنا شدن عقل و محاسبه نمی شود؟ در چنین وضعیتی چگونه می توان بر راستی عقل و راهنمایی آن درباره راست و دروغ تکیه کرد؟!
 
  

shareاشتراک گذاری

نظرات شما