جدال  با  پس لرزه های ناامیدی/ وضعیت سرپل ذهاب و کوئیک 5 ماه بعد از زلزله

جدال  با  پس لرزه های ناامیدی/ وضعیت سرپل ذهاب و کوئیک 5 ماه بعد از زلزله

16 اردیبهشت 1397 16:42

نگاه مردم سرپل ذهاب،  5 ماه بعد از زلزله،  خبر از دلهره ای نشسته بر جان  می دهد. حس بی اعتمادی و ناامیدی در گفتگوهاشان، بیقراری و مستأصل بودن از تحقق وعده ها را به صورتت می کوبد. غم طول کشیدن وعده های یاری دولت؛ عدم شفافیت مسئولین در توجیه، پاسخدهی و اطمینان بخشی به اهالی، آنها را بیقرار و لرزان کرده است.

 
آسیه سپهری – فعال مدنی: این نمای شهریست بعد ازگذشت پنج ماه از زلزله؛ سرپل ذهابی که با سیلِ کمک های مردمی چشم جهانیان را خیره کرد:  جعبه های فلزی (کانکس) با پنجره هایی که با پارچه پوشانده شده اند تا اندک حجابی باشد بین درون و بیرون خانه های نداشته؛ چادرهایی پراکنده به عنوان انباری و محل ذخیره وسایل باقیمانده اهل کانکس.
وضعیت بد بهداشتی در مناطق زلزله زده
در این مدت شاهدیم که هر ماه اوضاع شهر، تاسف بارتر و غیرقابل توجیه تر از قبل می شود. جوی های آب سطح شهر، با آب های راکد  حاصل از شست و شوی لباس و ظرف و ...، محلی است برای شروع آلودگی های فصل گرما.   در انتظار مسئولی مدبر و دلسوز و جان برکف تا حداقل پارویی بر این جوی مانده و مرداب شده بزند.
 وضع بهداشت، ساخت و ساز، رسیدگی ها، کسب و کار و تغذیه مردم همچنان بی سوست. از مشتی گرد و خاک نشسته بر سطح مرکز بهداشت وسط شهر، می توان به خرواری رسید که در سطح شهر و روستاها همچنان بی انگشت اشارتی تبدیل به رسوباتی می شوند که در کنار هوای گرم منطقه، آب اندک، عدم رسیدگی و امکانات دیگر، خبر از بیماری های بهداشتی واگیری می دهند که در صورت عدم رسیدگیِ به موقع، دامنگیر جمعیت زیادی از مردم منطقه خواهد شد.
نگرانی مردم از محقق نشدن وعده های دولت
 چیزی که تغییر نکرده همان حس مهمان نوازی است که با کمی راه رفتن در بین کانکس ها باز هم، می توانی آن را لمس کنی؛ تعارف چای و حداقل داشته هایشان با گشاده رویی که شرم می آید آدمی را از دست رد زدن.
اما چیزی که تغییر کرده و به چشم می آید اینبار، نه چهره اشکبار و بغض آلود آذرماه و نه دیگر چشمان به سوگ نشسته و پذیرنده آوارهای ریخته دی ماه، نه حتی نگاه منتظر به دستان یاریگر بهمن ماه است.
این بار جنس نگاه ها خبر از دلهره ای نشسته بر جانشان می دهد.حس بی اعتمادی و ناامیدی در گفتگوهاشان، بیقراری و مستأصل بودن از تحقق وعده ها را به صورتت می کوبد. غم طول کشیدن وعده های یاری دولت و برنامه هایی که چیده شده، بی آنکه در واقع تحرک رو به جلویی را شاهد باشند.
عدم شفافیت مسئولین در توجیه، پاسخدهی و اطمینان بخشی به اهالی، آنها را بیقرار و لرزان کرده است:
- گفتن وام رو مستقیم دادن به پیمانکارا.
- پیمانکارا از قبل تعیین شده هستن و من نمی تونم کسی که خودم می شناسم رو انتخاب کنم شاید کمتر هزینه بشه.
- پیمانکارا گفتن اسکلت ساختمون رو تحویل میدن یعنی نمای آجریِ خالی از هر چیز دیگه ای، فقط سقف و دیوارها.
- گفتن وامتون تا همین قد کفایت می کنه، باقیش رو باید خودتون بسازید!
 - این وام سی تومنی دولت( و به قولی دیگر چهل تومن)گفتن با سود 4 درصدِ(کسی دیگر گفت قراره دوبرابر بگیرن!) بنظر شما میشه باهاش خونه ساخت؟!
نگاهشان می کنم و به آرامی می گویم: من در این زمینه تخصصی ندارم.
 
خانم! شما کانکس می دین؟
مردی دستفروش: به من گفتن بابت نقشه ساختمان 1میلیون و ششصد تومان باید پول بدهی. بدون نقشه هم مجوز شروع کار را نمی دهند. آخه من دستفروش از کجا وسط این ویروونه ها می تونم این پول رو جور کنم؟! اصلا برای چی ...؟!
- جوانی با غم و یاس ته نشین شده در دلش می گوید: پیمانکارا جوونای خود منطقه رو برای کار نمیگیرن و از جاهای دیگه کارگر آوردن.
ما خودمون اینجا بیکاریم و دنبال کارگری ولی پیمانکارا  قبول نمیکنن از کارگرای بومی استفاده کنن.
دهانم خشک شده.حتی نمی توانم همدردی کنم. با این حجم از غم تنهایی و احساسِ مورد ظلم واقع شدن و بی پناهی، جایی حتی برای ابراز تاسف باقی نمی ماند.
- خانم شما کانکس می دین؟
- کسی رو میشناسین کمک کنه؟
صدایی در واکنش به پاسخ نه من، بلند می شود که:
- خوبه حداقل الکی قول نمیدی و اسم و شماره نمیگیری!!!
سکوت می کنم به نشانه همراهی و سر تکان می دهم به علامت همدردی.
عروسی در میان آوارها و داغ ها
یک لحظه صدای ساز عروسی می آید. با ذوق به سمت صدا برمی گردم و خودم را به جمع کوچکشان می رسانم. عروس آورده اند. با لبخند و گشاده رویی دعوتم می کنند داخل کانکس عروس-داماد.
با کانکس های دیگر متفاوت است. سرویس بهداشتی  و آشپزخانه ای در آن هست و اولین جاست در این چند روز در این حجم از گرما، کولری می بینم.
مقابل عروس ایستاده ام. عروسی که اشکهایش سرازیر است و دستمالها نمی توانند مانع سرازیر شدنشان شوند. عروسهای بسیاری دیده ام که موقع جداشدن از خانواده می گریند؛ اما، گریه عروس زلزله زده مسلما تنها ناشی از جدایی خانواده نیست. شاید به این می اندیشد هیچگاه در ذهنش، در رویاهای دخترانه اش خانه بخت را کانکس تصور نمی کرد و مراسم عروسی را وسط آوار و داغ ها.
چشم در چشم می شویم. در پاسخ نگاه مهرآمیزش لبخندی میزنم به نشانه همه آرزوهای خوب. طاقت اشکهایش را ندارم؛ ... می بوسمش به مهر و می روم.
 کودکان   هنوز امیدوارند
می دوم آنسوتر میان کودکان وسط زمینی خالی و خاکی. پر از شوق، چرخ زنان همراهشان می شوم در این شعری که همنوا می خوانند:
خوشحال و  شاد و خندانم...
می چرخیم و می چرخیم و می چرخیم. به خودم می آیم و از ناهمگونی این شعر با نگاه های خسته کودکان و دستهای زخمی و سیاه شده شان زیر آفتاب و خاک ... یکّه می خورم.
 مطمئن میشوم که نباید ناامید شد. نباید بذر ناامیدی کاشت در دل کودکانی که باور دارند خنده و شادی را. هرچند میان غبارهای نشسته در چشم و دل پدر-مادرهاشان، و نباید وادارشان کرد به باور تنهایی ها.
برای چندمین بار قول می گیرند که باز هم میایی؟!خاله! بازهم میای بازی کنیم؟! با اطمینان در عمق نگاهشان خیره می شوم که: «بله حتما.  تا وقتی شما بلدید شعر خوشحال و شاد و خندانم رو با همدیگه، دست تو دست هم داد بزنید و بچرخید و بخونید حتما خواهم آمد."
و قول میدهم شما تا وقتی دستانتان در دست همدیگر است، هیچوقت تنها نخواهید ماند. هیچ وقت. هیچ وقت. چرا که باور دارم  ما کودکان دیروز نیز شدیداً به یادآوری این نگاه امیدوارانه و دست در دست یکدیگر گذاشتن های بی کینه و پیش برنده برای تحقق انسانیت و صلح و برابری نیازمندیم.
  

shareاشتراک گذاری

نظرات شما