ناپدري
محمدحسن سرایي

خيلي دخترك را دوست مي‌داشت، آنقدر كه تمام زندگي‌اش را وقف او كرده بود، مهر و محبت بين يوسف و دختر كوچك‌اش آنقدر زياد بود كه بچه‌هاي كوچك دوستان و آشنايان به نگار حسودي مي‌كردند و دوست داشتند جاي او باشند، با اينكه يوسف وضع مالي چندان مناسبي نداشت اما حاضر بود هر كاري انجام دهد تا دل دخترك هفت ساله‌اش را به دست بياورد. براي بودن كنار دختر شيرين زبان و پر شر و شورش از كار و زندگي مي‌گذشت و براي يك لحظه در كنار دخترك بودن تلاش بيشتري مي‌كرد و حاضر نبود حتي كوچك‌ترين كمبودي را در زندگي‌اش احساس كند. تمام زندگي يوسف و همسرش، دختري بود كه خداوند پس از سال‌ها دعا و درمان به آنها هديه داده بود و حالا دخترك هفت ساله تنها دلخوشي خانه يوسف و پروين بود.

در يك عصر پاييزي كه در شادي زندگي غرق بودند يك تماس تلفني از سوي يك مرد غريبه همه زندگي سراسر شاد آنها را تحت تاثير قرار داد و چهره يوسف و پروين را در هم كرد. پشت خط مرد غريبه‌اي با يوسف گفتگو مي‌كرد و يوسف پس از شنيدن صحبت‌هايش در ترديدي عجيب گرفتار شد، نگراني و عرق سردي بر چهره او و همسرش نقش بست و لحظه به لحظه بر شدت نگراني و اضطراب آنها افزوده شد. صحبت‌هاي مرد ناشناس باعث شد تا مدت‌ها زندگي آنها حالتي غيرعادي به خود بگيرد و يوسف همسرش را با نگاه آلوده به شك و شبهه نگاه كند و گاهي حتي بحث و مشاجره‌اي بين آنها بالا مي‌گرفت، ترس و دلهره تمام وجود پروين را پر كرده بود، او مي‌دانست كه مرد غريبه با تهمت‌هاي خود به يوسف هشدار داده است كه نگار دختر واقعي آنها نيست و پدر واقعي‌اش مرد ناشناسي است كه از خارج كشور برگشته و ادعاي رابطه پنهاني با پروين در گذشته را دارد و يوسف بايد از دختري كه سال‌ها با رنج و زحمت بزرگ كرده است و پاره تن خود مي‌دانست دل بكند.

يوسف واقعا گيج شده بود، برايش قابل باور نبود كه همسر مهربان و وفادارش در طول اين سال‌ها براي او نقش بازي كرده باشد و حرفي براي گفتن نداشت، برايش قابل تصور نبود كه پروين به او خيانت كرده باشد و نگار دختر واقعي آنها نباشد و فكر كردن به صحبت‌هاي مرد غريبه و تهمت‌هاي بي‌اساس او سخت روحش را آزار مي‌داد، دلش نمي‌خواست حرمت و اعتمادي كه بين او و همسرش وجود دارد بدون تحقيق و تنها به پشتوانه حرف‌هاي مردي ناشناس شكسته شود. التماس‌هاي پروين و دروغ خواندن صحبت‌هاي مرد غريبه نيز با وجود اعتماد يوسف به همسرش ترديدي را كه در دل او ايجاد شده بود برطرف نمي‌كرد و حرف‌هاي مرد در عمق ذهن يوسف غده چركيني ايجاد كرده بود كه خواب را از چشم او ربوده بود زندگي‌اش را با دشواري مواجه كرده بود. يوسف تصميم داشت تكليف همه چيز را مشخص كند و خودش را در برابر آيينه حقيقت قرار دهد و ديوار ترديد و بي اعتمادي را كه در زندگي‌اش در حال ساخته شدن بود از بين ببرد، بنابراين تصميم خود را عملي كرد و بدون اطلاع همسرش نگار را به آزمايشگاه برد تا با انجام آزمايش ژنتيك حقيقت ماجرا را با خبر شود و زندگي‌ای را كه سالها به پاي آن زحمت كشيده بود بخاطر حرف‌هاي يك مرد ناشناس يك‌شبه از بين نبرد و عاقلانه و منطقي با همسر و فرزندش برخورد كند.

يوسف همسر و دخترش را دوست داشت و با شناختي كه از پروين داشت حرف‌هاي مرد را بي‌اساس مي‌دانست آنها را تهمت‌هايي پوچ مي‌خواند و به دلش راه نمي‌داد، سعي مي‌كرد حرمت زندگي زناشويي و همسرش را نگه دارد و به‌خاطر اظهارات خود خواهانه مردي ناشناس به يكباره زندگي‌اش را نابود نكند اما پس از گذشت چند روز از آزمايش و تحقيقات پزشكي حقيقت براي او آشكار شد و يوسف به خيانت بي‌رحمانه همسرش پي برد و حالا ديگر چراغ زندگي‌اش در آستانه خاموشي قرار گرفته بود و بايد خودش را براي زندگي بدون نگار آماده مي‌كرد و دلبستگي‌هايش را پايان مي‌داد.

*داستان‌نويس

کد خبر: 44430
تاریخ مخابره : ۱۳۹۵/۸/۲۶ - ۰۹:۵۶
چاپ خبر